به وبلاگ کویر تک ستاره خور خوش آمديد

عضويت در وبلاگ
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب
فهرست مطالب وبلاگ
پروفایل
موضوعات
اس ام اس عاشقانه
اس ام اس جوک
اس ام اس رحلت حضرت محمد(ص)
اس ام اس شهادت امام رضا(ع)
ضرب المثل
مناسبات
داستان
حدیث
اس ام اس بوسه
اس ام اس زمستونی
غزلیات حافظ
اس ام اس تبریک تولد
اس ام اس فلسفی
اس ام اس اربعین
اس ام اس با موضوع خداوند
اس ام اس تبریک ولادت امام موسی کاظم
اس ام اس آموزنده
اس ام اس سربازی
اس ام اس سرکاری
محرم
اس ام اس های تبریک کریسمس
اس ام اس یلدا
شعر
امام حسین (ع)
امام زمان
اس ام اس ماه محرم و عزاداری امام حسین (ع)
اس ام اس عید غدیر خم
اس ام اس مخصوص امام زمان و روز جمعه
عکس خور
اس ام اس ضد حال
اس ام اس دلتنگی
اس ام اس دوست دارم
اس ام اس تبریک عید نوروز
اس ام اس چهار شنبه سوری
اس ام اس سیزده بدر
اس ام اس شهادت حضرت فاطمه(س)
اس ام اس شب بخیر
اس ام اس خداحافظی و جدایی
اس ام اس روز معلم
اس ام اس شب امتحان
اس ام اس روز مادر
اس ام اس تبریک سالگرد ازدواج
اس ام اس روز مرد
اضافات

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 23
بازدید دیروز : 53
بازدید هفته : 76
بازدید ماه : 76
بازدید کل : 91337
تعداد مطالب : 276
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1

آخرین مطالب
طراح قالب

Template By: NazTarin.Com

تبلیغات

داستان پیرمرد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و
سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید

[+] نوشته شده توسط محمود ز در پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:, در ساعت 18:55 | |
داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین

 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:, در ساعت 11:1 | |
داستان عاشقانه عشق ابدی

پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید.
در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید.
پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟
پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می دانم او کیست . . . !

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:, در ساعت 10:55 | |
داستان عاشقانه عشق واقعی

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:, در ساعت 10:52 | |
داستان

لیاقت عشق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است…

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟”

شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟”

شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود!

این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:59 | |
داستان عاشقانه عشق و دیوانگی

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛…

مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”

فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد

رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او

پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف

شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است

و دیوانگی همواره در کنار اوست.

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:58 | |
داستان بخت بیدار


 
داستان بخت بیدار
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:54 | |
داستان عشق جوان به دختر

عشق جوان به دختر 
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
 
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
 
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
عشق جوان به دختر 
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
 
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
 
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
 
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
 
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:53 | |
داستان چاره بلا

چاره بلا
علاّمه بزرگوار حضرت آقای شیخ حسن فرید گلپایگانی از علمای تهران نقل فرمود از استاد خود مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی (اعلی اللّه مقامه) كه فرمودند: اوقاتیكه در سامرّاء مشغول تحصیل علوم دینی بودم وقتی اهالی سامرّا به بیماریهای وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عدّه ای می مردند روزی در منزل استادم مرحوم سیّد محمّد فشاركی (رض) جمعی از اهل علم بودند. ناگاه مرحوم آقای میرزا محمدتقی شیرازی كه در مقام علمی مانند مرحوم آقای فشاركی بود تشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد كه همه در معرض خطر مرگ هستند. مرحوم میرزا فرمود: اگر من حكمی بكنم آیا لازم است انجام شود یا خیر؟ همه اهل مجلس تصدیق نمودند كه : بلی !
سپس فرمود: من حكم می كنم كه شیعیان ساكن سامرّاء تا ده روز همگی مشغول خواندن زیارت عاشوار شوند و ثواب آنرا هدیه روح شریف نرجس خاتون ، والده ماجده حضرت آقا حجه ابن الحسن (روحی و ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) بنمایند تا این بلا از آنان دور شود. اهل مجلس این حكم را به تمام شیعیان رساندند و همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند. از فردا مرگ و میر شیعیان متوقّف شد و هر روز عدّه ای از غیر شیعیان می مردند بطوریكه این موضوع بر همگان آشكار گردید. برخی از غیر شیعیان از آشنایان شیعه خود می پرسیدند:
علّت اینكه دیگر از شما كسی تلف نمی شود چیست ؟ پاسخ شنیدند: راز این موضوع در خواندن زیارت عاشورا توسّط ما می باشد. با این جواب آنان نیز مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند بلا از آنها نیز برطرف گردید! جناب آقای فرید فرمودند:وقتی گرفتاری سختی برایم پیش آمد فرمایش آن مرحوم بیادم آمد. از روز اوّل ماه محرّم سرگرم زیارت عاشورا شدم . روز هشتم بطور خارق العاده برایم فرج حاصل شد. شكّی نیست كه مقام میرزای شیرازی از این بالاتر است كه پیش خود چیزی بگوید و چون این توسّل یعنی خواندن زیارت عاشورا تا ده روز در روایتی از معصومین علیها السلام نرسیده است شاید آن بزرگوار به وسیله رؤ یای صادقه یا مكاشفه یا مشاهده امام (عج) چنین دستوری داده بود كه مؤ ثر هم واقع شد. مرحوم حاج شیخ محمّدباقر شیخ ‌الاسلام نقل نمود كه : مرحوم میرزای شیرازی در كربلا و در ایّام عاشورا در خانه اش روضه خوانی بود و در روز عاشورا به اتّفاق طلاّب و علماء به حرم حضرت سیّدالشّهداء علیه السلام و حضرت اباالفضل العبّاس علیه السلام می رفتند و عزاداری می نمودند. عادت میرزا این بود كه هر روز در حجره خود زیارت عاشورا می خواند. سپس پائین می آمد و در مجلس عزا شركت می كرد. روزی خودم حاضر بودم كه ناگاه دیدم میرزا در زمانی زودتر از موقعی كه باید می آمدند با حالتی غیر عادّی و پریشان و نالان از پلّه های حجره بزیر آمد و داخل مجلس شد در حالی كه می فرمود: امروز باید از مصیبت عطش حضرت سیّدالشهداء علیه السلام بگویید و عزاداری كنید. تمام اهل مجلس منقلب شدند و بعضی از خود بی خود شدند. آنگاه با همان حالت به اتّفاق میرزا به صحن شریف و حرم مقدّس امام حسین علیه السلام مشرّف شدیم . گویا ماءمور به این تذكّر شده بود. خلاصه هر كس زیارت عاشوار را یك روز یا ده روز یا چهل روز به قصد توسّل به آقا امام حسین علیه السلام (نه به قصد ورود از معصوم) بخواند حتماً صحیح و مؤ ثر خواهد بود و اشخاص بیشماری به این وسیله به مقاصد مهم خود رسیده اند. مرحوم میرا محمدتقی شیرازی در سال یكهزار و سیصد و سی و هشت در كربلا وفات یافت و در جنوب شرقی صحن شریف مولا و اربابش مدفون گردید.
داستانهايي از علما / علي رضا حاتمي

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:50 | |
داستان سخن گفتن نوزاد

سخن گفتن نوزاد
صفوان گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: دو نفر مرد، همراه یك زن و یك نوزاد نزاعی داشتند، بحضور امام حسین (علیه السلام) آمدند. مرد اول گفت : زن مال من است (در نتیجه بچه نیز مال من است). مرد دوم گفت : این فرزند مال من است . امام حسین (علیه السلام) به مرد اول فرمود: بنشین ، او نشست . آنگاه امام رو به زن كرد و فرمود: راست بگو قبل از آنكه پرده ها بالا رود. زن گفت : این مرد كه نشسته همسر من است و فرزند مال او است اما این مرد ایستاده را نمی شناسم . امام (علیه السلام) به بچه شیرخوار رو كرد و فرمود: به اذن خدا سخن بگو و خود را معرفی كن . نوزاد با زبان گویا گفت : پدر من نه این مرد است نه آن مرد، بلكه پدر من چوپان فلان طایفه می باشد. به این ترتیب روشن شد كه آن دو مرد هر دو در ادعای خود در مورد اینكه بچه مال آن ها است دروغ می گفتند.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:48 | |
داستان عزم شهادت

عزم شهادت
حسین علیه السلام در آخر ماه رجب كه اوایل حكومت یزید بود برای امتناع از بیعت از مدینه خارج شد و چون مكّه را حرم امن آلهی می داند و در آنجا امنیت بیشتری وجود دارد و مردم مسلمان ، احترام بیشتری برای آنجا قائل هستند و دستگاه حكومت هم مجبور است نسبت به مكّه احترام بهتری می داند بلكه برای اینكه مكّه را مركز اجتماع بیشتری می یابد. زیرا: در ماه رجب و شعبان كه ایام عمره است مردم از اطراف و اكناف به می ایند و بهتر می توان مردم را ارشاد كرد و آگاهی داد. بعد هم موسم حجّ فرا میرسد كه فرصت مناسبتری برای تبلیغ است . بعد از حدود دو ماه توقف در مكّه نامه های مردم كوفه می رسد. و این در حالی است كه امام (ع) دریافته است كه اگر در ایام حجّ در مكه بماند ممكن است در همان حال احرام كه قاعدتا كسی مسلح نیست ، مامورین مسلح بنی امیه خون او را بریزند هتك خانه كعبه شود، هتك خانه كعبه شود هتك حجّ و هتك اسلام شود، هم فرزند پیغمبر در حریم خانه خدا كشته شود و هم خونش هدر رود. بعد شایع كنند كه حسین بن علی با فلان شخص ، اختلافی داشت و او حضرت را كشت و قاتل هم خودش را مخفی كرد، در نتیجه خون امام به هدر رود. از این رو آن حضرت با وصول نامه های مردم كوفه كه در آنها امام (ع) را، دعوت به كوفه كرده و وعده یاری و حمایت آن حضرت داده بودند به جانب كوفه حركت كرد. كوفه ، ایالت بزرگ و مركز ارتش اسلامی بود. این شهر كه در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود، یك شهر لشكر نشین بود و نقش بسیار موثری در سرنوشت كشورهای اسلامی داشت و اگر مردم كوفه در پیمان خود باقی می ماندند احتمالا امام حسین علیه السلام موفق می شد. در آغاز حركت ، عده ای از خویشان و نزدیكان دور او جمع شدند و بنای توصیه و نصیحت را گذاردند تا شاید حسین (ع) را از این كار منصرف كنند. از جمله ابن عباس وقتی كه امام (ع) را در تصمیم خویش استوار یافت به او پیشنهاد كرد: حالا كه قصد عزیمت از مكّه را داری پس به یمن و كوهستانهای اطراف آن برو و آنجا را پناهگاه قرار ده . ولی حسین (ع) آگاهانه تصمیم گرفته است و این سخنان در عزم راسخ او نمی تواند خللی ایجاد كند بنابراین به راه خود ادامه می دهد. در بین راه یكی از امام می پرسد: چرا بیرون آمدی ؟
معنی سخنش این بود كه تو در مدینه جای امنی داشتی آنجا در حرم جدت كنار قبر پیغمبر كسی معترض نمی شد. یا در مكّه می ماندی كنار بیت اللّه الحرام ، اكنون كه بیرون آمدی برای خودت خطر ایجاد كردی! امام (ع) در جواب فرمود: اشتباه می كنی ، من اگر در سوراخ یك حیوان هم پنهان شوم ، آنها مرا رها نخواهند كرد، تا این خون را از قلب من بیرون بریزند، اختلاف من با آنها اختلاف آشتی پذیری نیست آنها از من چیزی می خواهند كه من به هیچ وجه حاضر نیستم زیر بار آن بروم من هم چیزی می خواهم كه آنها به هیچ وجه قبول نمی كنند. قافله امام به سر حد كوفه می رسد در این هنگام با لشكر حر مواجه می گردد، حسین علیه السلام در اینجا خطاب به مردم كوفه می فرماید: شما مرا دعوت كردید، و من هم اجابت كردم ، اما اگر منصرف شدید و نمی خواهید بر می گردم . البته این معنایش این نیست كه برمی گردم و با یزید بیعت می كنم و از تمام حرفهایی كه در باب امر به معروف و نهی از منكر شیوع فسادها و وظیفه مسلمانان ، در این شرایط گفته ام ، صرف نظر می كنم ، بیعت كرده و در خانه خدا می نشینم و سكوت می كنم ! خیر، من این حكومت را صالح نمی دانم و برای خود وظیفه ای قائل هستم . شما مردم كوفه مرا دعوت كردید گفتید: ای حسین ! تو را در هدفی كه داری یاری می دهیم ، اگر بیعت نمی كنی ، نكن . تو به عنوان امر به معروف و نهی از منكر اعتراض داری ، از اینرو قیام كرده ای ، ما تو را یاری می كنیم من هم آمده ام سراغ كسانی كه به من وعده یاری داده اند، حالا می گویید: مردم كوفه به وعده خودشان عمل نمی كنند بسیار خوب ! ما هم به كوفه نمی رویم ، برمی گردیم به جایی كه مركز اصلی خودمان است . به مدینه یا به حجاز یا به مكّه می رویم تا خدا چه خواهد؟ بخر حال ما بیعت نمی كنیم ولو بر سر بیعت كردن كشته شویم.
حکايت ها و هدايت ها/ محمد جواد صاحبي

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:46 | |
قصه عشق

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی میدونه عشق یعنی چی؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس به یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه میکردن.

ناگهان عسل یکی از بچه های کلاس اروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو

چشاش جمع شده بود....

عسل سه روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید.

بغض عسل ترکید و شروع کرد به گریه کردن . معلم اون دید و گفت:

عسل جان تو جواب بده دخترم عشق چیه ؟

عسل با چشمای قرمز و پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟

دوباره یه نیشخند زد و گفت: عشق....ببینم خانم معلم شما تا بحال کسی رو دیدی که بهت بگه

عشق چیه؟

معلم مکث کرد و جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم.

عسل گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا معنی عشق رو خوب

درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید.

و ادامه داد : من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم

که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره به جز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم . برای

یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه . گریه های شبانه به دور از چشم بقیه

به طوری که بالشم خیس میشد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیزی و هر کسی حاضر بودم

هر کاری بزایش بکنم هر کاری.....

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مد ت پیش فهمیدم اون حتی قبل از

اینکه من عاشقش باشم عاشقم بوده... چه روزای قشنگی بود اس ام اس بازی های شبانه

صحبت های یواشکی ما با هم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب هم دیگه رو

دوست داشتیم وهر کاری برای هم میکردیم من چن بار دستشو گرفتم یعنی اون دست من گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی

همه چیزتو به خاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هر کسی به خاطرش بگذری اون

زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم میگفت که دیگه طاقت ندارم و موضوع

رو به پدرم گفت . پدرم از این موضوع خیلی ناراحت شد و فکر نمی کرد توی این مدت بین ما

یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود . پدرم میخواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم

نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو بزنه رفتم جلوی دست پرم و گفتم :پدر منو بزن اونو ول کن

خواهش میکنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم برو اون گفت عسل من نمی تونم بذارم که بجای

من تو رو بزنه من با دستم اونو به یه طرف هل دادم و گفتم به خاطر من برو.....

اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو به خاطر

راحتیش تحمل کنی.بعد اون روز عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو تو زندگیمون

راه ندیم اون رفت از اون روز به بعد کسی ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد

که توش نوشته شده بود:

عسل عزیزم من همیشه تو رو دوست داشتم و دارم من تا اخرین ثانیه ی عمرم به عهدم وفا میکنم

و منتظرت می مونم شاید ما تو این دنیا به هم نرسیم ولی بون عاشقا تو اون دنیا به هم میرسن

پس من زودتر میرم اونجا منتظرت می مونم خدانگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو......

عسل که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت :خب خانم معلم گمان میکنم

جوابم واضح بود. معلم هم که به شدت گریه میکرد گفت: اره دخترم میتونی بشینی.

عسل به بچه ها نگاه کرد همه داشتند گریه میکردند ناگهان در باز شد و ناظم داخل کلاس شد

و گفت:پدرو مادر عسل اومدن دنبال عسل برای ختم مراسم یکی از بستگان .

عسل بلند شد و گفت :چه کسی؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان.

دستهای عسل شروع کر به لرزیدن .پاهاش ذیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و

بلند نشد ....

اره عسل قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش و من مطمئنم اون و تا توی اون دنیا به هم

رسیدن.....

عسل همیشه این شعرو تکرار میکرد:

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد اغاز کسی باش که پایان تو باشد

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:32 | |
داستان یک عشق معصوم


آن روز برای دیدن یک دوست به آن منطقه تهران رفته بودم؛ محلهای اعیان نشین که حتی با نگاه کردن به در و دیوار و آسفلات کف خیابان و درختهای پیادهرو و آب زللا داخل جویهایش نیز به راحتی میشد تشخیص داد که ساکنین این محله جزو «از ما بهتران» هستند! یعنی اینکه بسیار ثروتمند و متمول بودند. آنگونه که داخل حیاط هر خانه ویلایی در آن خیابان فرعی – گاهی اوقات ‫– دو برابر تعداد افراد یک خانواده اتومبیل وجود داشت؛ ‫آن هم نه از این ماشین هایی که من و شما سوار میشویم و بابت داشتنشان احساس خوشبختی هم میکنیم! در ‫چنین محلهای اگر کسی «پرشیا» و ۵۰۴و…ازاین قبیل ماشینها سوار میشد، اگر همسایه ها با دیده تحقیر نگاهش نمیکردند، یقینًا در گوش یکدیگر اینچنین نجوا میکردند که؛ «فلانی ورشکست شده؟!»

این توضیح تمثیل گونه را از این جهت دادم تا بدانید ‫واقعه اصلی این «داستان زندگی» در کدام منطقه تهران ‫رخ داده است. حالا چرا و چگونه بنده ناپرهیزی کرده و گذارم به چنین منطقه ای افتاده بود، دلیلش به همان دوست برمیگردد که درابتدا نوشتم برای دیدنش به آن محله رفته بودم. «نادر» از دوستان خیلی قدیمی ام بود، از بچه های دوران دبیرستان و از جمع رفقای پشت نیمکت کلاس ‫(که معمولًا جز وماندنیترین رفقای هر کسی محسوب میشوند)آری،من و نادر نیز چهار سال آخر دبیرستان را پشت یک نیمکت گذرانده و با هم دیپلم گرفته بودیم. ‫پس از پایان دبیرستان اما، دست روزگارجدایمان کرد؛من ‫راهی خدمت سربازی و جبهه شدم و بعد هم دانشگاه، اما ‫«نادر» بلافاصله وارد بازار شد تا در کنار یکی از دوستان پدر مرحومش مشغول دلالی در بازارشود.جالب این بود که هم من او را نصیحت میکردم که؛ «تا خدمت نکنی که نمیتونی موفق شوی؟» و هم او مرا نصیحت میکرد: ‫«کی میره خدمت؟ مطمئن باش چند سال بعد یک قانون ‫میگذارند و معاف میشیم…، بهتره تو هم بیای توی بازار و…» اما نه من توانستم او را قانع کنم و نه او در این کار موفق شد! اینطوری بود که مسیرزندگی مان کاملًام جزا شد. بعدها – حدود پنج سلا بعد از دیپلم – از دوستان مشترک که او را دیده بودند شنیدم که نادر در «بازار لاستیک» مشغول واسطهگری و خرید و فروش شده و… دیگر از او ‫خبری نداشتم تا بیست و هفت سلا بعد… یعنی تا مهرماه

‫۱۳۸۷ که جهت خریدن لاستیک برای ماشینم به بورس این حرفه رفتم. همینطور مشغول چرخیدن در مغازهها ‫ ‫و پرسیدن قیمت بودم. در حلای که توان و زور جیبم ‫اجازه نمیداد لاستیک درجه ۱ بخرم و لذا دنبال جنس ‫متوسط بودم و به همین منظور وارد یک مغازه بزرگ شدم و همین که از فروشنده قیمت یک جفت لاستیک را پرسیدم، صدایی از کنج مغازه به گوشم رسید: «به آدمهای بیمعرفت لاستیک نمیفروشیم» سربرگرداندم. گوینده ‫این جمله مردی همسن و سال خودم بود که یقین داشتم چهرهاش آشناست، اما او را به جا نمیآوردم، ولی همین ‫که خندید و گودی روی چانهاش به چشم آمد گفتم «نادر…؟» و او هم خندید و جلو آمد و آغوش گشودیم و گپ و گفت گو کردیم. و زنده کردن خاطره ها و خوردن چای و پرس ‫و جو در مورد بقیه همدورهها و…، تا اینکه دیدم دارد دیر میشود و خواستم خداحافظی کنم که نادر پرسید: «مگه ‫لاستیک نمیخواستی؟» ازآنجایی که میدانستم چه اتفاقی میافتد گفتم نه! اما نادر که مثل همان دوران جوانی سمج و بدپیله بود، گیر سه پیچ داد و یک جفت لاستیک علای گذاشت جلوی رویم؛ که قیمتشان دو برابر مقداری بود که من کنار گذاشته بودم! انگار رنگم پریده بود که خودشم متوجه شد و باخنده گفت: «این کادوی یک رفیق قدیمیه… نمیخوای که دستم رو رد کنی؟» نمیدانستم چه بگویم. البته وقتی فهمیدم که جز آن مغازه، هشت مغازه بزرگ دیگر در آن خیابان متعلق به نادر است کمی خیالم باشم! اینگونه بود که لاستیکها را قبول کردم و بعد هم ‫آدرس و تلفن منزلش را گرفتم و… یک هفته بعد درحالی که کادویی نزدیک به قیمت لاستیکها در دست داشتم (از شما چه پنهان که ارزانتراز قیمت لاستیکها بود)برای ‫دیدنش به آن منطقه اعیان نشین رفتم و تازه متوجه شدم که وضع نادر چقدر خوب است. همینطور که خیابان را ‫بالا میرفتم و دنبال پلاک ۷۳ میگشتم، در این فکر بودم که اگر به توصیه ۲۷ سال قبل نادر گوش داده بودم چه بسا ‫من هم الان صاحب یکی از همین خانه ها بودم! مشغول مقایسه وضعیت خودم و نادر بودم که ابتدا صدای فریاد و ناگهان صدای شکسته شدن شیشه یک پنجره در طبقه دوم یک خانه قصرمانند توجهم را جلب کرد. ناخودآگاه و از ‫روی غریزه – یا به قول همسرم از روی فضولی – همان ‫چیزی میشنوم یا نه. ابتدا صدای داد و فریادهای چند نفر ‫به گوش رسید که چون با هم حرف میزدند جملات ‫واضح نبود، تا اینکه فریاد رسای مردی بلند شد که همه را وادار به سکوت کرد: «بسیار خب… حالا که با زبان آدم نمیشه رام ات کرد،حرف آخر را میگم؛ تو بخوای و نخوای باید عروس «تاج لاملوک» بشی… در غیر اینصورت و به … خودت میدونی «پانتهآ» که من ‫یا روح پدرم رو قسم نمیخورم یا هرچی بگم بهش عمل میکنم،پس باز هم به خاک اون خدابیامرز قسم میخورم که نمیگذارم تو با «مسعود» ازدواج کنی… یا زن «کامران» میشی یا زن هیچکس…»

چند لحظه ای سکوت حاکم بود تا بالاخره صدای ‫دخترجوانی سکوت راَ ترک داد که گفت:«آره…راست میگی پدر… شما وقتی خاک و روح آقابزرگ را قسم بخورین از حرفتون برنمیگردین اما… اما من کاری میکنم که تا آخر عمر پشیمون بشین…»

دوباره صدای گفتگوها درهم شد و من هم آماده رفتن بودم که بار دیگرصدای فریادی به گوش رسید؛ این فریاد اما نه مانند صدای قبلی از روی عصبانیت، که بیشتر«فریاد وحشت و ترس» بود! سر بالا کردم تا ببینم چه خبر است و… که یکمرتبه دیدم چیزی روی هوا دارد پایین میآید، نیاز به دقت نبود (که فرصتاش نیز نبود) از بال بال زدن پر روسری که روی هوا چرخ میخورد تشخیص دادم که دختری جوان است (و لابد همان پانته آ؟ ) تمام این ‫ گشودیم و مشاهدات و فکر کردنها و حدس زدنها شاید کمتر از دو ثانیه به طول انجامید و تا آمدم به خود بیایم،دختر جوان مانند یک توپ بزرگ کف پیاده رو «سنگ چین شده» و مقابل آن خانه «شبیه به قصر» سقوط کرد؛ فاصلهام با او حدود ۱۰ متر بود و من نیز مانند ده، دوازده نفر عابر پیاده یا همسایه هایی که آن اطراف بودند، پا تند کردم تا بالای سر دختر جوان برسم، اما هنوز چند گام بیشتر برنداشته بودم که از فریاد مردمی که کنارم بودند و از رد نگاهشان به آسمان متوجه شدم که اتفاق دیگری دارد بالای سرم رخ میدهد؛ سر که بالا کردم عین صحنه چند ثانیه قبل را درحال تکرار دیدم؛ یکنفر دیگر نیز خود را از پنجره پایین انداخته بود؛ نیاز به تفکر نبود، چرا که به راحتی میشد حدس زد نفر دومی که خود را پایین انداخته کیست صحنه عجیبی خلق شده بود؛ به فاصله کمتر از یک متر دو جوان که دقیقه ای قبل در مورد آنها بحث و بگو و مگو در جریان بود، چند لحظه قبل خود راپایین انداخته بودند و حالا درحالی که خون تمام بدنشان را پر کرده بود، دستهایشان را بسوی هم دراز کردند و…!

لحظه ای بعد چنان شلوغ شد که هیچکس به هیچکس نبود، از یکطرف انبوه جمعیت بالای سر پیکر دو جوان ‫(که بهنظر میرسیدنفس های آخر را دارند میکشند)جمع شده بود، و از سوی دیگر و به فاصله چند ثانیه، حدود ده نفر از اعضای آن خانواده از داخل خانه «قصرمانند»بیرون زدند؛ زنی میان سال جیغ میکشید، مردی جوان با وحشت ایستاده بود و نگاه میکرد،زنی جوان بالای سر دو جوان له شده که رسید از حلا رفت و نقش زمین شد. و چند مرد و ‫زن دیگر که همگی گنگ و گیج شده بودند و… و سرانجام مردی میان سال از راه رسید که با حضورش، همه سکوت کردند و منتظر ماندند. مطمئن بودم او همان مردی است که دقیقه ای قبل «روح پدرش»را قسم خورده بود! مردآمد و به آرامی بالای سر پسر جوان توقف کرد، سپس قدمی دیگر برداشت و کنار جسم خرد شده دخترش نشست و درحالی که به سختی تلاش میکرد بغضاش را پنهان کند زمزمه کرد: «دخترم…پانته آ…چیکارکردی بابا…» بعد هم بغضاش شکست و هم غرورش و هم خودش که مچاله شد و سر دختر جوان را در آغوش کشید و به سختی هق هق کرد و… نفهمیدم چند ثانیه گذشت تا صدای آژیر آمبولانس به گوش رسید و بعد هم دو آمبولانس کنار جمعیت توقف کردند. یکی از مسوولان آمبولانس وقتی آن دو جوان را دید، رو به دستیارش کرد و گفت: «فکر نمیکنم هیچکدام زنده بمانند… با این حال زودترسوارشون کنیم وراه بیفتیم…»

همچنان گیج ومنگ کنارجمعیت ایستاده بودم.حتی موقعی که آمبولانسها راه افتادند و تمامی اعضای آن خانواده نیز با اتومبیلهای مدل به مدل و رنگ وارنگشان پشت سر آمبولانسها رفتند و حتی هنگامی که جمعیت نیز کم کم متفرق شد، من همچنان بهت زده ایستاده بودم! ‫نمیدانم چرا. شاید به این علت که تا آن موقع چنین صحنهای ندیده بودم… شاید هم به این دلیل که تا آن روز خودکشی کردن دو جوان را – آن هم به این شکل ‫– مشاهده نکرده بودم و…

‫- محسن..

سرکه برگرداندم «نادر» را دیدم که گفت: «کجایی ‫مرد… سه مرتبه صدات کردم…؟» انگار خودش پاسخ ‫سولاش را گرفت که ادامه داد: «عجب صحنه تلخی بود… ‫من یک دقیقه قبل ازدخترم شنیدم و آمدم…اما تو انگار از اول اینجا بودی…آره؟» با تکان دادن سر پاسخش ‫را دادم و او که متوجه بهتم شده بود دیگر پیدا بود که همسر مهربانش «هایده» و پسر و ‫دختر جوانش «شاهین و شادی» نیز حوصله پذیرایی ندارند؛ مثل خودم که روحیه سلامو علیکهم نداشتم! به همین خاطر و برخلاف استخر نشستیم. هرپنج نفرسکوت کردیم تا بالاخره من رو به نادرکردم و پرسیدم: ‫«میشناختیشون؟ میدونی ماجراشون چی بود؟» نادر به علامت «نه» سر تکان داد و بعد گردنش را بطرف دخترش کج کرد و ادامه داد: «ولی شادی میشناختشون… الان هم آنجابود…توی خونهشون…»بااشتیاق روبه شادی که ‫دانشجوی سال اول بود کردم و پرسیدم: «شادی جان… حوصله اش رو داری در موردشون حرف بزنی؟ البته اگر بگی «نه» موقعیتت رو درک میکنم عمو…»

شادی اما (که در همان دیداراول از زبان نادرشنیده بودم که خواننده اطلاعات هفتگی است و داستان زندگی را هم میخواند) درحالی که به شدت اشک میریخت ‫گفت: «یعنی میخوای زندگیشون رو بنویسی عمو؟» زل زدم به چشمان معصومشو گفتم:«اول میخوام کنجکاوی خودم برطرف بشه، بعد هم – اگر تو صلاح دیدی – و موقعیت اجازه داد آره… شاید چاپش کردم…» شادی اشکهایش را پاک کردوگفت: «براتون تعریف ‫میکنم… اما تا موقعی که نگفتم «لطفًا» چاپ نکنین… این کاررومیکنی عمو؟» به اوقول دادم که پای قولم میایستم ‫و شادی نیز شروع به گفتن کرد… تشکرکرد و گفت: « ماجرای «پانتهآ ‫من و «پانتهآ» تا پارسال در یک مدرسه همکلاس ‫بودیم و خیلی هم صمیمی شدیم. واسه همین بعد از مدرسه که من راهی دانشگاه شدم و «پانتهآ» قرارشد با پسر ‫تاج الملوک خانم(که دخترعمه پدرش بود)ازدواج کند و بره خارج، باز هم با همدیگه ارتباط داشتیم و سنگ صبور هم بودیم. از همان روز اول هم پانتهآ دوست نداشت زن ‫«کامران» بشه، میگفت «هیز» و چشم ناپاکه… میگفت خیلی پولداره، حتی از خانواده خودشان (که ثروتمند ‫هستند)نیزوضعش بهتره،اما پانتهآ میگفت از آن مردهای خوشگذران است که اهل کثافتکاریه… واسه همین پانتهآ ‫همیشه میگفت از روی ناچاری داره با کامران ازدواج ‫میکنه، اما از حدود هفت ماه قبل یک مرتبه همه چیزعوض شد؛ یعنی ازموقعی که پدر «پانتهآ»به درخواست داماد ‫آیندهاش «کامران» یک معلم زبان برای دخترش پیدا کرد تا وقتی او به کانادا میره مشکل حرف زدن نداشته باشه. معلم خصوصی پانتهآ نیز پسر یکی ازکارگرهای کارخانه پدرش بود؛ «مسعود» دانشجوی سال آخر کامپیوتر بود و ‫در عین حال زبان انگلیسی اش آنقدر فول بود که شاگرد خصوصیهای زیادی داشت. واسه همین پدر « پانتهآ» او ‫را به منزلشان آورد تا دخترش را درس بدهد اما…، پانتهآ میگفت، ازهمان نگاه اول محبت مسعود به دلم نشست.. همین که شبیه بچه پولدارهای فامیل ما نبود و موقع درس ‫دادن حتی به من نگاه نمیکرد، کافی بود تا بهش علاقهمند بشم…امامسعود به این سادگی دلش را نباخت، خیلی سعی کرد به پانتهآ بفهماند که آن دو برای هم ساخته نشدهاند! اما نشد، یعنی پانتهآ قبول نکرد، بعد هم آنقدر به مسعود محبت کرد تا یکروز مسعود بهش گفته بود: «من خیلی سخت عاشق میشم… اما حالا که عاشقت شدم به این سادگی عقب نمیکشم!» و این آغاز ماجرا بود؛ وقتی پدر پانتهآ ازقضیه بو برد، هرکار از دستش ساخته بود انجام ‫داد تا این دو به هم نرسند؛ پدر مسعود را تهدید به اخراج کرد،از مسعود به اتهام دزدی در منزلشان شکایت کرد، داد او را کتک زدند و…،از آنطرف هم پانتهآ هرکاری میکرد تا پدرش را به ازدواج او و مسعود راضی کند موفق نمیشد! ‫او همیشه به من میگفت: «پدرم آنقدر لجباز و یکدنده ‫است که وقتی حرفی را بزنه، اگر آسمان هم به زمین بیاد از حرفش برنمیگرده!» با این حال طفلکی خیلی امیدوار ‫بود که دل پدرش به رحم بیاد و… تا اینکه یکساعت قبل « پانتهآ» بهم تلفن زد و خواهش کرد که CDآهنگهای ‫«فرهادخواننده»را برایش ببرم…من هم برایش بردمو ‫نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که یک مرتبه پدر پانتهآ وارد شد،درحالی که مسعود را هم–درحلایکه لباسهایش پاره وصورتش کبودبود–به همراهداشت؛ پیدا بود که پدر پانتهآ حسابی مسعود را زده و مجبورش ‫کرده که بیاد و در حضور دخترش بگه که حاضره درقبلا ‫دریافت ۱۰ میلیون تومان،عشقش رافراموش کنه! معلوم ‫بود که مسعود بیچاره را مجبور کرده اند،اما مسعود که یک عاشق واقعی بود، برخلاف انتظار پدر پانتهآ، یک مرتبه ‫ایستاد و گفت: «پدرت به من گفته یا ۱۰ میلیون بهم میده ‫تا از تو دست بکشم، یا اینکه بلایی سرم میاره که مجبور ‫باشم تو را رها کنم…» این را گفت و رو به پدر پانتهآ کرد و ‫گفت: «حتی اگر منو سر ببرین هم از پانتهآ نمیگذرم…» ‫اینجا بود که پدر پانتهآ زد به سیم آخر و به دخترش گفت: ‫«تو باید زن کامران «پسر تاج الملوک» بشی و… و به روح پدرش قسم خورد که نمیگذاره او با مسعود ازدواج کنه…»دراین لحظه من چهره پانتهآ را دیدم و فهمیدم که باور کرده پدرش به او و مسعود اجازه ازدواج نمیده! ‫واسه همین به او گفت کاری میکنم که تا آخر عمر عذاب بکشی…،و بعد درمیان بهت همه اعضای خانواده اش ‫یکمرتبه رفت پای پنجره طبقه دوم و خودش را پرتاب کرد پایین!برای چند ثانیه همه مبهوت شده ‫بودند…، انگار همه خشکشون زده بود و… که ناگهان مسعود هم از جا برخاست و رفت کنار پنجره و رو به آن مرد ظلام گفت: «تقاص خون من و پانتهآ رو واگذار میکنم به خداوند» و قبل ازاینکه کسی بتونه جلویش رابگیرد خودش ‫را انداخت پایین و…»

شادی دیگر نتوانست ادامه بدهد و ‫رفت توی اتاق. حالا مادرش داشت اشک ‫میریخت. نمیدانستم چه کنم…؟ اما آنجا ‫ماندنم خیلی عذابآور بود؛ نادر هم این را پذیرفت و داشتم از خانه شان خارج میشدم که شادی از پشت پنجره صدایم کرد و گفت:«عمو یادتون نره…وقتش که رسید بهتون خبرمیدم چه زمانی زندگینامه مسعود و پانتهآ را چاپ کنین…»

سر تکان دادم و خداحافظی کردم و رفتم.

هفت ماه گذشت.

درست ظهر روز نهم فروردین بود که تلفنم زنگ ‫خورد.گوشی را که برداشتم صدای دختر جوانی به گوشم ‫رسید که خندید و گفت: «سلام عمو… لابد فکر کردین ‫من هم مثل بابام بدقولم؟!» شناختمش و خندیدم و پاسخ ‫دادم: «تو یک شاخه گل قشنگی شادی جان!»

گفت : اگه دوست دارین ماجرا پانته آ ‫و مسعود» را بنویسین، بعد از ظهر رأس ساعت ۵ – نه زودتر و نه دیرتر–اینجا ،یعنی دم خونه ما باشین!» بی هیچ ‫پرسش و توضیحی قبول کردم و گوشی را گذاشتم و کم کم آماده شدم و ساعت۴ بعدازظهر راه افتادم تا مبادا دیر برسم؛ که زود هم رسیدم. اما «شادی» تا ساعت ۵ حرفی نزد و رأس ۵ عصر گفت: «حالا بیا بریم بیرون عمو» و بعد همراه او و «نادر» از خانه زدیم بیرون و با شادی تا دم پارک کوچک محلشان رفتیم و آنجا که رسیدیم او گوشه ای رانشانم داد و گفت: «ببین عمو…» رد انگشتش را نگاه کردم و صحنهای را دیدم که فقط اشکم را در آورد؛ پانته آ ومسعود داشتند قدم میزدند، اما نه آن « پانتهآ و مسعود» که هفت ماه قبل دیده بودم، مسعود که جوانی۲۵ ساله بود، بخاطر اینکه با طرف چپ بدنش سقوط کرده بود،دست چپ و پای چپش فلج شده و چشم چپاش نیز بیناییاش را از دست داده بود و لذا چاره ای نداشت جز اینکه با ویلچر راه برود! کنارش نیز پانتهآ ایستاده بود اما… اما کدام پانتهآ؟ او که دختری بیست و یک ساله بود، بخاطر اینکه ازناحیه سربه زمین خورده ومشاعرش را کاملًا از دست داده تبدیل به یک مجنون بی آزار شده بود، نه کسی را میشناخت و نه با کسی حرف میزد و…فقط یک جمله را به زبان میآورد: «مسعود بریم قدم بزنیم؟» شادی اینها را توضیح داد و در ادامه گفت: « پدر پانتهآ سرانجام با ازدواج دخترش و مسعود موافقت کرد و آنها سه ماه قبل (که مسعود هم از بیمارستان مرخص شد ) باهم ازدواج کردن اما…اما حیف که کمی دیر شده…»

حرفی نزدم و بدون اینکه توجه آنها را جلب کنم،خودم را به پشت سر آن دو رساندم؛ پانتهآ روی پاهایش راه میرفت و مسعود در کنارش روی ویلچر حرکت میکرد،اما دستشان دردست یکدیگربود.خوب که گوش سپردم دیدم میانشان کلامی هم رد و بدل میشود. کمی جلوتر که رفتم شنیدم که مسعود دارد برای پانتهآ قصه «لیلی و مجنون» را تعریف میکند (و بعدًا شادی توضیح داد که مسعود فقط با روایت اینگونه قصه های عاشقانه میتواند پانتهآ را آرام کند، چرا که در غیر اینصورت، دختر جوان و مجنون بیصدا و آرام اشک میریزد، درست مانند همان کاری که من در آن لحظه میکردم؛ هر قدر تلاش میکردم نمیتوانستم جلوی هجوم اشکهایم را بگیرم؛ اشکهایی که بر مزار یک عشق باشکوه ریخته میشد…”

آسمان رو به غروب بود و هوا گرگ و میش که از نادر و شادی خداحافظی کردم ومسیری را که هفت ماه قبل آمده بودم، بار دیگر طی کردم، و بعد بی اختیار یاد سوالایی افتادم که۷ ماه قبل ازخود میرسیدم؛ «که اگر من هم ۲۷ سال قبل توصیه نادر را پذیرفته بودم، شاید امروز داخل یکی از همین خانه های گرانقیمت نشسته بودم و…، اما وقتی به سرنوشت معصومانه پانتهآ ومسعود فکرکردم با خود مزمزمه نمودم که؛ نه… اگر تاوان بعضی از پولدار شدن ها چنین زندگیهایی هست… من به همین زندگی سخت، اما پر از آرامش خود افتخار میکنم.»

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 11:31 | |
داستان آموزنده

داستان کوتاه “طعم هدیه”

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت:
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

داستان “عروسک و دختر بچه”

«داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : «امان ازاین حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.»

دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد : «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید : «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه.» دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید : «نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش» .

کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتن ِ نامه می‌شود. چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است ! و این نامه‌ نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته ادامه می‌دهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر
می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ی عروسکش هستند. و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند.» *

این؛ داستان همین کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است. اینکه مردی مانند کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را – به گفته‌ی همسرش دورا – با دقتی حتی بیشتر از کتابها و
داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است. «او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم, بستگی به
صداقتی دارد که به آن بیان می‌شود.- امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟این دوّمین سوال کلیدی بود. و او(کافکا) خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود.پس بی هیچ تردیدی گفت:- چون من نامه‌رسان عروسک‌ها
هستم.»

 

داستان جالب “مرد و رمال”

زنی غمگین و افسرده نزد حکیمی آمد و از همسرش گله کرد و گفت: “همسر من خود را مرید و شاگرد مردی می‌داند که ادعا دارد با دنیاهای دیگر در ارتباط است و از آینده خبر دارد. این مرد که الان استاد شوهر من شده هر هفته سکه‌ای طلا از شوهرم می‌ستاند و به او گفته که هر چه زودتر با یک دختر جوان ازدواج کند و بخش زیادی از اموال خود را به این دختر ببخشد! و شوهرم قید همه سال‌هایی را که با هم بوده‌ایم زده است و می‌گوید نمی‌تواند از حرف استادش سرپیچی کند و مجبور است طبق دستورات استاد سراغ زن دوم و جوان برود.”

حکیم تبسمی کرد و به زن گفت: “چاره این کار بسیار ساده است. استاد تقلبی که می‌گویی بنده پول و سکه است. چند سکه طلا بردار و با واسطه به استاد قلابی برسان و به او بگو به شوهرت بگوید اوضاع آسمان قمر در عقرب شده و دیگر ازدواج با آن دختر جوان به صلاح او نیست و بهتر است شوهرت نصف ثروتش را به تو ببخشد تا از نفرین زمین و آسمان جان سالم به در برد! ببین چه اتفاقی می‌افتد!”

چند روز بعد زن با خوشحالی نزد حکیم آمد و گفت: “ظاهرا سکه‌های طلا کار خودش را کرد. چون شب گذشته شوهرم با عصبانیت نزد من آمد و شروع کرد به بد گفتن و دشنام دادن به استاد تقلبی و گفت که او عقلش را از دست داده و گفته است که اموالش را باید با من که همسرش هستم نصف کنم. بعد هم با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت که از این به بعد دیگر حرف استاد تقلبی و بی‌خردش را گوش نمی‌کند!”

حکیم تبسمی کرد و گفت: “تا بوده همین بوده است. شوهر تو تا موقعی نصایح استاد تقلبی را اطاعت می‌کرد که به نفعش بود. وقتی فهمید اوضاع برگشته و دستورات جدید استاد تعهدآور و پرهزینه شده، بلافاصله از او رویگردان شد و دیگر به سراغش نرفت. همسرت استادش را به طور مشروط پذیرفته بود. این را باید از همان روز اول می‌فهمیدی!”

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 10:34 | |
داستان جالب “مادر شوهر و مادر زن”

شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی

شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟

دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟

مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :

آره جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .

شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟

مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
آره خواهر طفلکم بدبخت شد !

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 10:33 | |
چند داستان کوتاه از ملا نصرالدین

روزی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!
ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعارف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 10:31 | |
داستان

مادر مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ..

**********************************************************************

مسئولیت پذیری

در یک جلسه ی فروش، مدیر فروش بابت میزان فروش بسیار کم کارمندان به آنان پرخاش کرد و گفت: تا دلتان بخواهد بازدهی کم داشتیم و عذر و بهانه فراوان اگه نمی توانید از پس کارتان بربیایید، گمان میکنم کسان دیگری باشند که منتظر فرصت هستند تا محصولات ارزشمندی را که شما افتخار ارائه شان را داشته اید بفروشند؛

پس رو به بازیکن حرفه ای فوتبال بازشسته ای که به تازگی استخدام شده بود کرد و گفت: اگر یک تیم فوتبال ببازند چه میشود؟ بازیکن ها را عوض میکنند، نه!

سنگینی سوال باعث چند ثانیه سکوت شد. سپس بازیکن سابق فوتبال گفت: راستش جناب، اگر کل تیم مشکل داشته باشند معمولا مربی جدید میگیریم!!!

********************************************************************


مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت :
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 10:27 | |
پیرمرد و کارگر

پیرمرد و کارگر

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
 اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
 او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

[+] نوشته شده توسط محمود ز در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, در ساعت 9:36 | |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگ

با سلام خدمت شما بازدیدكننده گرامی ، به این وبلاگ خوش آمدید . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب این وبلاگ ، ما را از نظرات و پیشنهادات خود آگاه سازید و به ما در بهتر شدن كیفیت مطالب وبلاگ یاری رسانید .
آرشيو
هفته سوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1391
هفته چهارم دی 1391
هفته سوم دی 1391
هفته دوم دی 1391
هفته اول بهمن 1391
هفته چهارم دی 1391
هفته چهارم بهمن 1391
هفته چهارم دی 1391
هفته سوم دی 1391
هفته چهارم بهمن 1391
هفته سوم بهمن 1391
هفته اول بهمن 1391
هفته سوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1391
هفته اول بهمن 1391
هفته سوم دی 1391
هفته دوم دی 1391
هفته چهارم بهمن 1391
هفته سوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1391
هفته اول بهمن 1391
هفته سوم دی 1391
هفته دوم دی 1391
هفته چهارم بهمن 1391
هفته سوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1391
هفته اول بهمن 1391
هفته سوم دی 1391
هفته دوم دی 1391
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اول بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اول بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
آمار
روز بخير كاربر مهمان!
آمار بازديدها:
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

مدير سایت :
محمود ز
لينكستان
**جوک،طنز،اس ام اس ، معما..**
هک و ساخت ویروس
دوستانه
کیت اگزوز
زنون قوی
چراغ لیزری دوچرخه

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عمومی و آدرس kavirtaksetarekhoor.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

وبلاگ دهی LoxBlog.Com


لينكدوني

کیت اگزوز ریموت دار برقی
ارسال هوایی بار از چین
خرید از علی اکسپرس
مستر قلیون

آرشيو پيوندهاي روزانه


CopyRight| 2009 , kavirtaksetarekhoor.LoxBlog.com , All Rights Reserved
Powered By Blogfa | Template By: LoxBlog.Com